.
..
..
نه ديگه بازيچه نميشم...
روزگاری بود که مردان بارانی از جان خود گذشتند تا ایمان جان نبازد... و اینک سست دلان از ایمان می گذرند تا در قدرت جان نبازند... چه قصه ی تلخی ...
پ ن :
نه !!!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم