دوباره اشکهای بیفایده ........................تو را گم کرده ام امروز.....وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند
و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدندنمیدانی چه غمگیینند
چراغ روشن شب بودبرایم چشمهای تو......................نمیدانم چه خواهد شد....پر از دلشوره ام.........بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم
.....که باور می کند در باغ ما داغ صنوبر را
که باور می کند افتادن سرو تناور را
پدر بزرگم رفت...![]()
![]()
![]()
کمرم شکست...
سوگ حتی قسمت دشمن مباد
...