تبليغاتX
برای شما که عشقتان زندگیست

تموم دنیای بابا چراغ روشن فردا

وقتی که خودت نباشی صدات تو گوشمه هر جا

اومدم برات میارم آواز قاصدکا رو

نشونت میدم تموم پرواز باد بادکا رو

اومدم برات میارم آدمای قصه ها رو

تموم شور و نشاط بازی های بچه ها رو

می برمت باغ قصه که مث شهر فرنگه

هنوزم تو باغ قصه خواب خرگوشا قشنگه

آواز چلچله ها رو تو باید برام بخونی

خیلی چیز های دیگه رو تو هنوز باید بدونی

هر کسی تو بچگی هاش داءم مثل تو شلوغه

کوچولو یادت باشه که نترسی لو لو دروغه

تموم دنیای بابا.....

+ نوشته شده در جمعه 19 آبان1385ساعت 7:42 توسط هومن |

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words, I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Chorus:
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Chorus

I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words, I don't just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know - yeah!

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No nothing else matters

+ نوشته شده در جمعه 19 آبان1385ساعت 7:23 توسط هومن |

 من اکنون به نقطه ای در خیالم خیره شده ام و چشمانم همچو چشمان یک دیوانه خاموش و بهتی مرموز از دیدن باز مانده و از حرکت باز ایستاده و پلک زدن را از یاد برده .

حرف هایی هست که باید زد اما نه به کسی !!! حرفهای بی مخاطب .  

سخن از حرف هایی است به کسی . به مخاطبی .حرف هایی که جز با او نمیتوان گفت .جز با او نباید گفت .حرف هایی که مخاطب نیز" نا محرم " است .

من نمی نالم .اهل ناله نیستم .مگر چه خبر است ؟؟ در زیر این آسمان مگر چه چیزی است که به نالیدن بیرزد ؟؟ در برابر وحشی ترین تازیانه های روزگار سکوت مردانه ام نشکست . در برابر هیچ دردی لب به شکوه و اعتراض نیالودم . از نالیدن بیزارم . سنگین ترین درد ها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتواند مرد را به سکوت وا دارد.همین. 

از دو کار نفرت دارم . یکی درد دل کردن برای نامحرم و غربا است که کار شبه مرد هاست و یکی هم از خود دفاع کردن و برای تبرئه خود جوش زدن .شجاع به همدرد نیازمند نیست واز ناله شرم دارد .

مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمیگذارند . زندگیش ازو دفاع میکند و زمان تبرئه اش میکند . پلیدان هرگز پاکدامنی را نمیتوانند آلود . هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند .

بگذریم ....

نه نه !!!!

بگذاریم و بگذریم ..

سر گشته دلی دارم در وادی حیرانی

آشفته سری دارم زآشوب پریشانی

طبعی است مشوش تر از باد خزان در من

وز باده گرو برده در بی سرو سامانی

+ نوشته شده در جمعه 12 آبان1385ساعت 11:41 توسط هومن |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود


+ نوشته شده در جمعه 5 آبان1385ساعت 10:8 توسط هومن |

اینجا، تهران، پایتخت ایران است، جایی که زنان خیابانی و مهاجران افغانی، در سیاهی شب و زیر چادر فقر، تاریخ دیگری را می نویسند، و اما! آنها، غریبه های میهمان، اینجا، در ایران من چه می کنند؟!

اعتراف جنایتکاران افغانی! به قتل 16 زن ایرانی!

 


+ نوشته شده در دوشنبه 1 آبان1385ساعت 11:6 توسط هومن |