و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آن که بداند
حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق
(حسین پناهی)
حیرانم
حیران آن همه بارانی که
دیشب
بارید و چیزی نگفت
![]()
*************
نمي شايد خوردن و نيوفتادن.
امشب بيدار مي مانم
و تمام اين شيشه را،
براي ليلة القدر چشمان تو مي نوشم.
مي نوشم و سپيده دمان خواهم اوفتاد!
فريدون فروغي متولد بهمن 1329، كار خود را از
اواخر دهه 40 با برنامه تلويزيوني "شش و هشت" آغاز
كرد و به دليل جنس صدا و موسيقي نويي كه ارائه
ميداد، سريعاً به يك هنرمند پيشرو در عرصه موسيقي
روز بدل شد.از آثار او ميتوان آدمك، ظهر تابستان و
قوزك پا را نام برد.
فريدون فروغي ،در سال 1335 ودر شش سالگي ،تحصيل را
آغازكردوعاقبت درسال 1347 مدرك ديپلم علوم طبيعي
را گرفت وپس از آن ديگرتحصيل رارهاكرد. درسن 16
سالگي ،باهمراه ساختن گروهي نوازنده باخودموسيقي
را به صورت جدي شروع مي كند ودر مكان هاي مختلف به
اجراي ترانه ها وآهنگ هاي روز فرنگي وبه خصوص
موسيقي (بلوزغربي) مي پردازدوتاسن 18 سالگي
كارخودرا به همين صورت ادامه مي دهد. در همين ايام
عشق ودلدادگي اورا گرفتار مي كند،اما در ناباوري
كامل ،پس ازمدتي متوجه غيبت عشق خود مي شودوقلب
گرفتار او در تب وتاب عشق مي سوزد وفريدون جوان
،مدتي دست از موسيقي مي كشد. درسال
1350
،خسروهريتاش ،كارگردان فيلم (آدمك) درتلاش براي پيدا كردن خواننده اي تازه نفس بود كه فريدون فروغي توسط دوستي مشترك به او معرفي مي گردد و بايك بار زمزمه ي ترانه خسروهريتاش متوجه مي شود كه شخصي را كه به دنبالش بوده ، يافته است وترانه ي آدمك وپروانه ي من توسط فروغي اجرا مي شود و چندي بعد اين ترانه در صفحات 45دور ،درصفحه فروشي هاي معروفي چون (آل كوردوبس ، پاپ ،ديسكو،بتهوون وپارس )عرضه مي گردد،اين دوترانه گل مي كندوبرسرزبان ها مي افتد. بعدازگذشت مدتي(
فرشيدرمزي) كارگردان برنامه ي شوي تلويزيوني (شش وهشت) بافريدون فروغي قرارداد مي بنددوفروغي درسال1351
بعداز پنج سال مشابه خواني ،آثارري چارلز را كنارگذاشته وكارش را درتهران شروع مي كندواين همكاري باعث تولد آثاري چون زندون دل وغم تنهايي مي گردد كه ترانه ي زندون دل فروغي را تبديل به هنرمندي صاحب سبك مي كند. او پس از انقلاب چند سالي را در اروپا گذراند اما بعد از مدتي به اميد فعاليت دوباره به ايران بازگشت. با اين حال جز اجراي چند كنسرت معدود در جزيره كيش، اجازه اجراي زنده در شهرهاي ديگر و يا توليد نوار كاست به او داده نشد. آخرين فعاليت رسمي فروغي، اجراي يك ترانه با شعري از نيمايوشيج بر تيتراژ پاياني فيلم "دختري به نام تندر" ساخته حميدرضا آشتياني پور بود كه در نوزدهمين جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد.و در روز جمعه سيزدهم مهرماه ۱۳۸۰ تنها صدايش ماندگار شد. بر روی سنگ مزارش این حك شده است : چون آدمك زنجير بر دست و پايم از پنجه ي تقدير من كي رهايم فريدون فروغي 1380-1329 بخشی از وصيتنامه فريدون فروغی بگوييد بر گورم بنويسند: زندگی را دوست داشت , ولی آن را نشناخت , مهربان بود , ولی مهر نورزيد , طبيعت را دوست داشت, ولی از آن لذت نبرد, در آبگير قلبش جنب و جوشی بود, ولی کسی بدان راه نيافت, در زندگی احساس تنهايی می نمود, ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنويسيد: زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن...
منبع:اوا نما
بزرگترین درد
... بیداری ست دلبرکم ما در خواب به آرزوهایمان می رسیمسلام به همه ی دوستان گلم
ببخشید که چند وقتیه فقط تو وبلاگم شعر میزارم
شاید مال کمبود وقته
شما به بزرگواری خودتون تحمل کنید
یه کم سرم خلوت شه بر میگردم با دست پر
نماز روزه هاتون هم قبول انشا الله
یا علی
هرگز از مرگ نهراسیده ام.
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن ـ
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم
امروز ایران به جوانانش نازد که توانند
((اسب شرف از گنبد گردان بجهانند))
در عرصه ی میدان جهان نام بر آرند
ایران
دیروز به پیران خرد مندش نازید
امروز ایران به جوانان برومندش نازد
نسلی که تواند
ایران را آزادترو آباد تر از پیش بسازد
نسلی که ز اوهام و خرافات گسسته است
اهریمن نادانی را شاخ شکسته است
نسلی که به ظلمت کده ی جهل نمانده ست
خود را به جهان های پر از نور رسانده ست
فردا همه با نسل جوان است که امروز
توانا تر و آگاه تر از پیش
با تکیه به نیروی امید و خرد خویش
در عرصه ی میدان جهان راه گشاید
هر روز سر افراز تر از پیش بر آید
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وان یکی در گوشه ای دیگر((جوانان)) را ورق میزد
برای آنکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پاخیزد
به آرامی سخن سرداد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین
بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کسی دیوار چین هارا بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر بایک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...
دير آمدي
تمام شده ام ديگر
بس كه بلعيده ام
اندوه نبودنت را ...
هنوز اما همانند حاتم ام
مي بخشمت
با آنكه هزار شب بي خوابي
طلب دارم از تو
**********************
سلام این بلاگفا هم شورش رو در آورده
یه ساعت نوشتم آخرش همه ش پرید اه اه اه