تبليغاتX
برای شما که عشقتان زندگیست
 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 21:49 توسط هومن |

...می گفت :یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب 

اما او به خواب ابدی رفت و ماه نیامد ویا شاید آمد و...

می گفت :تو فکر یک سقفم یه سقف پا بر جا

اما اکنون سنگ مزار سقفش شده و خاک که پا بر جا ترین شیء دنیاست

می گفت :گفتنی ها کم نیست اما او کم گفت

کم خواند کم نواخت ...

حق تو و ما بیشتر از اینها بود مرد چرا؟

چرا ما را از تو محروم کردند

((ما محروم مردیم))

می گفت: جمعه ها خون جای بارون می چکه

و چه راست هم می گفت او به راز دلتنگی جمعه ها پی برده بود

او خیلی پیشتر از اینها حرف جمعه هارا فهمیده بود

بعد از رفتنش  کوچه ها تاریک شدند و دکان ها نیز بستند

فرهاد به ما وعده داد که یه شب ماه میاد و دوباره کوچه ها را روشن می کند

او با خواندن ((بوی عیدی))مردان و زنان بسیاری را به دوران کودکی شان برد

روز های آخر اسفند برای او روز های دل انگیزی بود

فرهاد روزی از دیدن صورتش در آیینه شگفت زده شد

((آینه میگه تو همونی که یه روز میخواستی خورشید رو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده داری بی صدا تو قلبت میمیری))

آنقدر احساساتش پاک بو که برای گل یخ هم می خواند

گ..ل یخ گ..ل یخ

آه چه حزن دل انگیزی

و فرهاد رفت ودوست دارانش را چه زود تنها گذاشت

تهی شد سینه اش مانند دام خالی صیاد

هماز آواز هم از فریاد

تقدیم به تمامی دوستداران فرهاد مهراد عزیز

نویسنده :خودم

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 9:49 توسط هومن |

سلام حال ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن

شادمانی بی سبب میگویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان

چند روزی نبودم به خاطر گرفتاری و سفر

اما در جواب دوستی که خود میداند کیست باید بگویم:

هومن دلشوره ای تمام نشدنی داشت  ودارد

وبرای هرکاری شوق یک کبوتر را دارد....

در مورد پست قبلی نیز باید خدمت دوست گرامی آقا صادق عرض

کنم که متاسفانه تمام این آمار صحیح است

در پایان از کسانی که مرا در این مدت فراموش نکردند ممنونم

یا علی

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 18:26 توسط هومن |

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 16:57 توسط هومن |