تبليغاتX
برای شما که عشقتان زندگیست

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 11:4 توسط هومن |

سوته دلان يكی يكی تموم شدن
سوته دلی نمونده غير از خود من
كسی كه عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه

هنوز تو قصه های من
رنگ و ريا جا نداره
دروغ نمی گن آدما
دشمنی معنا نداره

هنوز تو قصه های من
هيچ كسی تنها نمیشه
كسی به جرم عاشقی
خسته وتنها نمی شه

هنوز تو ی دنيای من
هر آدمی يه عالمه
گل و نمی فروشن به هم
گل مثل قلب آدمه

سوته دلان يكی يكی تموم شدن
سوته دلی نمونده غير از خود من
كسی كه عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 10:50 توسط هومن |

سلام دوستان عزیز ببخشید چند روزی نیستم امتحانات شروع شده و مشغول درس و مشقیم!! انشاالله بعد از امتحانات(۱۴/۴/۸۵)با دست پر بر میگردم از همه ی عزیزانی هم که تو این مدت من رو فراموش نکردند و نظر دادن (فرزاد.پرنیان.محمد رضا .تقی .داداش مهدی و...)صمیمانه تشکر می کنم ما رو فراموش نکنید.

                                       *((   ارادتمند شما هومن))*

+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 23:13 توسط هومن |

                                                        سلام

این مساله مربوط می شه به سال ۱۳۲۲که پدر بزرگم کلاس پنجم بوده و اون رو چند وقت پیش برای من تعریف کرد:

کبوترانی چند در هوا مشغول طیران بودند"نا گاه کبوتر اجنبی به آنها رسیدو زبان به غلت آنها گشود در جواب گفتند:ما و ما ونصف ماو نصفه ای از نصف ما گر تو هم با ما شوی ما جملگی صد می شویم

حالا شما بگویید تعداد کبوتران چند تا بوده .و کلاس پنجمی های الان رو با کلاس پنجمی های اون موقع مقایسه کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 19:32 توسط هومن |

سلام دوستان عزیز راستش به خاطر یه سری مسایل پشت پرده میخوام عنوان وبلاگ رو عوض کنم می شه شما برای انتخاب عنوان به من کمک کنید  ممنون از لطف و محبتتون
+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 12:15 توسط هومن |

کوچه ی شهر دلم از صدای پای تو خالیه نقش صد خاطره از روزای دور عابر این کوچه ی خیالیه به شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد توی حجله ی چشات عروس خواب نمیادکوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه غم تنهایی داره کوچه ی دل بدون تو همه شعر دفتر من مال تو برای تو بوی دستای تو داره غربت دستای من یاد قصه های تو مونس لحظه های من به شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد توی حجله ی چشات عروس خواب نمیاد

((تنها صداست که می ماند و جذب ذره های زمان خواهد شد شد))

تقدیم به تنها ترین تنهایان(( فریدون فروغی))

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 20:21 توسط هومن |

+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 22:4 توسط هومن |

من از تنگنای پیله ی خود روزنی را می یابم

 و از آن تنگ روزن خوب  می بینم

و می دانم "همانطوری که هر شام سیاهی را

سپیدی های صبحی نیز در پیش است

فردا در میان رو سیاهان روسپیدت نیز خواهم دید

شاد و با امیدت نیز خواهم دید

تو را با چشم روشن در دل انبوه یاران منافق نیز خواهم دید

""تو را یاری موافق نیز خواهم دید""

+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 21:57 توسط هومن |

تو را گم کرده بودم من تو را در خواب های کودکی گم کرده بودم من تو را بار دگر جستم (درون آخرین فریاد های نا هشیواری) تو را در خود رها کردم تو را از نو صدا کردم تو را جستم میان مرزهای خواب و بیداری و زین پس با تو خواهم زیست ای خورشید ای خورشید
+ نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 9:30 توسط هومن |

جون مادرتون بي نظر اينجا رو ترك نكنيد هر چه مي خواهد دل تنگت بگو گفتم جون مادرت ها يادت نره اي ول
+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 17:59 توسط هومن |

صفحهٔ اول شناسنامهٔ احمد شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 17:25 توسط هومن |

در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی

                            کاش یا رب نیفتد به کسی کار کسی

+ نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 14:49 توسط هومن |

+ نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 14:39 توسط هومن |

 

Rainysea.com


شنبه آمدم که ببينم تو را نشد
يکشنبه آمدم همه صف بود و جا نشد


رفتم دوشنبه نذر کنم آستانه را
آن روز هم قضا شد و نذرم ادا نشد


گفتم سه شنبه فکر تو از سر به در کنم
زالوصفت خيال تو از من جدا نشد


اما چهارشنبه دگر هيچ کس نبود
تا از دلم بگويم و اينکه چرا نشد


چون پنجشنبه شد به مزارم سري بزن
بر سنگ من بخوان که چرا عقده وانشد 


جمعه تو هم کنار مني! شک در اين نکن!
دردي که جز به خاک مزارم دوا نشد

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 20:1 توسط هومن |

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یه دنیا میشه

میره یه گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجمبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه مینشستیم من و یار

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجمبی پیرت میکنه

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 19:54 توسط هومن |

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ میشود اری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر انچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟

اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 19:53 توسط هومن |

بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال منهرچی می کارم مال تو

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 19:49 توسط هومن |

مردم هر روز خدا را می بینند، فقط او را تشخیص نمی دهند

Let God love others throght you,
and let God love you throght others.
.
بگذار خداوند دیگران را به وسیله تو دوست بدارد و تو را به وسیله دیگران

God understands our prayers even
when we can't find the words to say them.
.
خدا دعای ما را می فهمد، حتی وقتی کلمه ای برای گفتنش پیدا نمی کنیم

When you'r self-esteem is low
think about being created in the image of God.
،هر وقت احساس احترام به خود در شما کاهش یافت
.
فکر کنید که خداوند شما را به صورت خودش آفریده است

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 16:2 توسط هومن |

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد


+ نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 15:47 توسط هومن |

من تموم قصه هام قصه ی توست

                                         اگه غمگینه اون از غصه ی توست

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 15:30 توسط هومن |

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

(زنده یاد سیاوش کسرایی)

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 19:58 توسط هومن |

مکوش در ژی ازار و هرچه خواهی کن      

در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 19:43 توسط هومن |

عشق

در پی آن نگاه های بلند

حسرتی ماند و آه های بلند

********************************************

آینه می گه تو همونی که یه روز

می خواستی خورشیدرو بادست بگیری

ولی امروزشهرشب خونت شده

داری بی صدا تو قلبت

می میری

*********************************************

روزهایی که بی تومیگذرد

گرچه با یاد تو می گذرد ثانیه هاش

آرزو باز میکشد فریادبی تماشای تو نمی گذشت ای کاش

***********************************************

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 19:26 توسط هومن |

پنجره  

پنجره را باز می کنم  سرمایی را بر صورتم احساس می کنم هوا سرد است و تاریک    همه جا سرد و خاموش

چراغ هایی را می بینم که روشن هستند هنوز ساعت به 6 شب هم نرسیده

صدای پارس سگی را می شنوم در باغی است در روبه رویم درخت ها خشک هستند بدون برگ و تنها

به آسمان می نگرم تاریک است خیلی تاریک هیچ ستاره ای را نمی بینم اما ابرها را می بینم شاید هم نمی بینم ....

پسرکی را دیدم      تنها بود          زندگی هنوز ادامه دارد ...   آری جریان دارد   اما   سرد است و خاموش          شاید هم افسرده ....

هوا سرد است

به آسمان تاریک و تیره می نگرم

زندگی سرد است

و خاموش         تاریک و تهی

هوا سرد است     

                        پنجره را می بندم ...

   

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 0:27 توسط هومن |

یک خانه ، که خون تو درونش شریان داشت خون نه که نگاه تو درونش جریان داشت تصویر نگاهی که به من شعر می آموخت یک چشم ... سخنگو ... و سکوتی که زبان داشت یک قلب ... تپشهای دروغین ، دم ِ آخر قلبی که زمانی به امیدت ضربان داشت یک صورت خسته ، که مزیّن به سکون بود چشمی که میان تو و گریه نوسان داشت هر گوشه اتاقی که سکوتش ابدی بود پژواک صدای تو که رنگ خفقان داشت یک عشق ... که مربوط به دوران ِ وفا بود یک فکر ... که در حیرت ِ خود ، شک به زمان داشت در گوشه ی یک خانه ی بی حوصله ی گیج ... یک مرد ... که از عشق تو گویا سرطان داشت
+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 0:22 توسط هومن |