من هم پر رو تر میشوم...
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد
پ ن 1: سیر نزولی صدای قلبم را می شنوی خورشیدکم؟؟؟
پ ن ۲:من هنوزم که هنوزه سبز سبزم ...
ولی آن را نکردم گوش
و از راهی دگر رفتم
ز راهی سخت پست و دور و کور
واکنون بر هدف هستم....
پ.ن ۱: چند روزیست که زیر چتر شعر یغما گلرویی دارم"زندگی می کنم"
پ.ن ۲: اقای الف-الف: تو راه راحت جان گیر و من مقام مصاف
تو جای امن و امان گیر و من طریق خطر....
پ.ن ۳: با تشکرفراوان از پرنیان به خاطر ایجاد این تغییر نگاه وبلاگی!
سیزدهم مهر ماه سالگرد درگذشت فریدون فروغی رو به همه دوستدارانش تسلیت عرض میکنم
من چندین سال با صدای این مرد زندگی کردم افسوس که یه مدت کوتاهی بعد اینکه باهاش اشنا شدم پرواز کرد...و بی شک فریدون جزء سه خواننده ی مورد علاقمه که جدای از صدای زخمی شخصیت بسیار بزرگی داشته....

اينك ما مي نويسم ازاو،آثارش رادربازارموسيقي مي يابيم وحتي فيلم مستندي اززندگي اووگوشه اي ازكنسرتهايش ،كتاب او،ولي حالا چرا؟
نوشداروپس از مرگ سهراب،حالا كه اورفته ،ويژه نامه اي براي او،وهمه چيزازاو حالا كه ديگراونيست!
اورفت وبه گمانم قسمتي از موسيقي راباخودبرد،اورفت كه شايددردنياي ديگر دغدغه ي خواندن ونخواندن ،گفتن ونگفتن رانداشته باشد
وحالا ما مي دانيم كه خيلي ديرترازآنچه كه بايد،به اورسيديم واورادرميان دنياي از تيرگي ها به دست فراموشي سپرديم.
ديگر ازافسوس براي رفته ها وگذشته ها براي ما سودي نخواهد داشت.
ازچاله هاي پوك افسوس
چاره اي نیست
به جزگذشتن
تنها كاري كه از من وتو براي او بر مي آيد چيزي نيست جزفاتحه اي براي آرامش روح او در دنياي ديگر
يادش گرامي
وروحش شاد باد
پ ن ۱: علیرضای عزیز از لطفت ممنونم من واقعا شرمندم هر چی فکر میکنم تو رو یادم نمیاد ازم دلگیر نشو بذار به پای مشغله های زندگی..یه راهنمایی لطفا!!!
دلم يك حرف تازه مي خواهد ...
.
.
حرف ها هم كهنه مي شوند ؛ همان وقت كه گرد زمان مي نشيند رويشان ؛ بوي كهنگي مي گيرند ...
درست مثل صندوقچه مادربزرگ ...
هرچند هيچ وقت سير نمي شوي از سرك كشيدن توي اين صندوق پر رمز و راز ... و خسته نمي شوي از اين بو كه رنگ ماضي به خود گرفته ...
.
.
حرف ها هم همين اند ... كهنه مي شوند اما دل زده ات نمي كنند ...
فقط تكرار هميشگي شان ... عادت به ديدن هر روز ِ شان ؛ خسته ات مي كند ...
و دلت يك حرف تازه مي خواهد !
پ ن ۱: آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد
بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا
از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود
در قلّه بسکه مست غرورند سنگها
.
من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند
نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا
پی نوشت ۲:
گل نیلوفر آبی
پشت پلک من می خوابی؟
بشی خورشید خصوصی
واسه خودم بتابی؟
آروم آروم ، بازی بازی ، با دل تنگم بسازی؟؟؟؟؟
پای پله های پلکت
مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه
پیش پای تو می میرم
اگه روزو خواسته باشی
شبو تا تهش می نوشم
می زنم به آب و اتیش
با خود خورشید میجوشم
.....
تو با اون نگاه یاغی
قرق سینه مایی
فاتح قله رویا!
کی به فتح ما میایی؟
((محمد صالح اعلای جان))
پ ن :یک سال از پروازمجتبی گذشت.....آسوده بخواب......بي دغدغه........
روحش شاد...
در درس زندگی
بعد از حضور تو
غایب نمی شوم
گفتم:می دونی چیه؟!
گفتش:چیه؟!
گفتم:این درست نیست که می گن آدم فقط یه بار عاشق می شه!من هر لحظه هزار بار عاشقت می شم!
گفتش:به این می گن حماقت لحظه ای عزیزم!
پ ن : وبلاگ جون من واقعا شرمندتم خرداد که گذشت تو ۴ ساله شدی اما من نه تبریکی بهت گفتم نه چيزي ... ايشالا هيچوقت ف ي ل ت ر نشي عزيزم!!!!!!!!!
وبلاگ جون I"m sorry
پ ن ۲ :فرزاد عزيز اميدوارم دوره سربازيت بهت آسون بگذره و تجربيات خوبي كسب كني.خيلييييي دوست دارم .دلم خيلي برات تنگ شده ايشالا ميان دوره بيا جاي هميشگي....قرارمون يادت نره....
قربون كله كچلت برم.بميرم الهي الان كه دارم اينو مينويسم يحتمل تو داري كلاغ پر ميري...![]()
.
..
..
نه ديگه بازيچه نميشم...
روزگاری بود که مردان بارانی از جان خود گذشتند تا ایمان جان نبازد... و اینک سست دلان از ایمان می گذرند تا در قدرت جان نبازند... چه قصه ی تلخی ...
پ ن :
نه !!!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم